اهرام و خدایان


آن زمانی که چو آئینه مرا سنجیدند
خیل اهرام و خدایان ز چه رو جنبیدند ؟

 

بتِ بتخانه قسم خورد و تبر هم برخاست
تبر و بت ز چه رو در شک و در تردیدند ؟

 

من که هابیل زمانم ز ازل میدانند
همه قابیل من اند آدم و حوا دیدند

 

ای که در شاه شدن شهره خونین کفنی
همه بیدار دلان از فَزَع خویش چرا خوابیدند ؟

 

گر ز چشمانِ منِ دلشده خونها ریزد
بی گمان زاهد و شیخ هر دو به هم خندیدند

 

داد و فریاد از این محکمه کز بهر سکوت
همچو بیدی ز خزان بر تن خود لرزیدند

 

باقر رمزی باصر