سجده نمی کنم

 

لقمه نونم را دزدیدند

 

پای قلمم را شکستند

 

نفسم به هن و هن

 

عادت دارد

 

دیدگانم خشکیدند

 

من همانم . . . . !!!

 

فرخی . . . . !!!

 

لبانم را دوختند

 

تا آمدم بگویم بابا

 

به دستم جغجغه دادند

 

اما در بزرگی نه

 

در کودکی . . .

 

در بزرگی تا فریاد برآوردم

 

به دستم دستبند زدند .

 

ولی من به هقهقه عادت دارم

 

مرا چه کسی میتواند

 

به کودکی ام برگرداند ؟

 

مرا چه کسی میتواند

 

معنا کند ؟

 

دستانم را باز کنید

 

تشنه ام

 

تیمم نخواهم کرد

 

اصلا خود شیطانم

 

من به خدا سجده نمی کنم

 

چه رسد به آدم

 

آدم دو روست

 

آدم دروغگوست

 

آدم از روح او نیست

 

آدم آغشته به ظلم است

 

نحوست دارد .

 

مرا به کودکی ام برگردانید

 

من نمی خواهم بفهمم

 

 

 

باقر رمزی باصر