نوحه خوان

 

نوح رفت و من در اینجا با رجا جا مانده ام
یکّه و تنها در این دشت بلا جا مانده ام


مه رُخی روزی کنارم دست در دستم گذاشت
لیکن اینک با عدو یا با دغا جا مانده ام


کور سویی من ندارم تا ببینم راه خویش
زین سبب از کشتی با نا خدا جا مانده ام


قدرتی در این تن بی حاصل و رنجور نیست
ای که پیغام آوری ، من بی شما جا مانده ام


لاله ای ، آلاله ای یا سوسنی ؟ کم ناز کن
بنگر ای جان کاین زمان با ماجرا جا مانده ام


کشتی بی ناخدا هر جا که خواهد می رود
نا خدا برگرد و بنگر بی دوا جا مانده ام


شاهد تفسیر آیاتم ولی کو فهم کو ؟
من به آیاتت قسم خوردم بیا جا مانده ام


من ثنا خوان گشتم و دفتر سیه کردم ز دی
نوحه خوان ، با جوهر خود پس چرا جا ماند ه ام ؟؟


باصرا کم کن غزل را چون نگارت رفت رفت
وای و صد افسوس ای دل ، بی وفا ، جا مانده ام !!


باقر رمزی باصر