طائر
ای دریغا که نشد وقت اذان برخیزم
وی دریغا که نگفتی که چسان برخیزم
درمیان غم و خون با چه دلی بنشینم
وز میان تب ِ جان با چه نشان برخیزم؟؟
عمرم آخر شد و این دل ز خزان می گِرید
حاشَ لله که ز با بار گران برخیزم
من از آن لحظه که امید به من می دادند
حاضرم تا ز قبس همچو کمان برخیزم
درد هجر تو و این دار مکافات چه سود
کو ضمانت که من از کرده امان برخیزم؟؟
طائر خویشم و با عزلت خود خو کردم
لیک با بالِ عدم از دو جهان برخیزم
صبح صادق اگر از جانب شب باز آید
بی گمان در سَحَرت بهر اذان برخیزم
باقر رمزی باصر
بیستم بهمن ماه - نود و هشت
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۸ ساعت 22:1 توسط باقر رمزی باصر
|