شب نابینایی


ای که هر لحظه زدی فال بد رسوائی
ورد لب ها شده هر لحظه از این تنهایی
 
اندکی صبر، نزن طعنه به ابیات و قلم
صبر کن تا برسد وقت قلم فرسائی
 
چون قلم در کف ات افتاده نزن نقطه به هوش
که در ایوان تظلم نکند پروائی
 
پادشاه همه خوبان جهانی ای یار  
من که پایینم و بر خاک و تو آن بالائی
 
به خدای شب و گیسو و دف و عود قسم
محرم چشم منم در شب نابینایی
 
قد چون میم من آن لحظه غریبانه گِریست
که رکوع تو مرا کشت در آن شیدائی
 
بگذار از خم ابروی تو جامی گیرم
بگذار از می خود در کف من مینائی

 


باقر رمزی باصر