درخت دستان من

 

خداوندا دلم دریای غم شد
به من در شهر بی رحمی ستم شد

 

گم ام در بین آدمهای نامرد
شمار مردم بی کینه کم شد

 

گرفتند از لب من خنده ام را
میان چشمم اشکم محترم شد

 

به هر کس عشق ورزیدم سر آخر
نشست و رو برویم قد علم شد

 

گرفت از من تمام هستی ام را
تمام هستی ام با او عدم شد

 

درخت سبز عشقم را قلم کرد
درخت سبز احساسم قلم شد

 

خداوندا دلم لبریز درد است
که دشمن بارفیق ام هم قسم شد

 

باقر رمزی باصر