مطاع افیون

 

دستم ببین دراز است در پیش مردم دون

دردم مثال لیلی جانم چو بید مجنون

 

لرزیده ام به دامت بهر نجات خویشتن

چرخیده ام به گردت با دامنی پر از خون

 

جادو شدیم از اول دلداده ایم به آخر

دادیم نفس به هر کس  بهر مطاع افیون

 

صد واژه از مصیبت با خون خود نوشتیم

تا باز جوید از دل معنای درد و مضمون

 

اشکی که سوز دارد بر گونه ی کویریست

گاهی درون خویش و گاهی میان کانون

 

صاحب نظر چه گوید بر جوی آب دیده

گوشم پر است از غم وز ناله های محزون

 

خوش آمدی به قلبم هر چند دیر دیر است

بد کرده ای به جانم صیدی که رفتی بیرون

 

باقر رمزی باصر